بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

کلبه ی گرم ما...

به نام خدا... روییدن دندون های نیش فک پایین  رو به تو پسرک با جنبه و خودم و بابایی تبریک میگم... چون خیلی وقت بود که لثه هات متورم بود و جناب آقای دکتر هم تموم بی اشتهایی ها و بد قلقی ها و به هم ریختگی اوضاع شکم جتابعالی رو به دندون ها ربط داده بودن... تو روز های گرم آخر بهار که هوا بسیارررر  گرم شده ما رو به هر بهانه ای میکشونی بیرون از خونه... و آروم آروم و بی خیال برا خودت قدم میزنی... هر وقت که از خرید بر میگردیم  با اصرار زیاد بسته های خرید و از دستم میگیری... آخه من این حس مسئولیت و این نفس نفس زدنت به خاطر سنگینی بسته های خرید رو کجای دلم بذار.... که از بوسه و لپ کشیدن رهگذر ها هم در امان نیستی... من که باید قورتت...
30 خرداد 1392

دو سال و چند روز

به نام خدا... عزیز دو سال و چند روزه ی من....   دایره ی لغاتت وسیع و وسیع تر میشه و دلم برای هر کلمه ی مفهوم و نامفهومی که میگی پر میکشه... دو ساله شدنت همرا شده با: خوش اشتهایی... خدا رو شکررررر      خوش خوابی...           خوش قلبی...         مهربونی.... رقاصی ار نوع لزگی....         علاقه مندی به بازی های فکری...             ورق زدن کتاب و البته پاره کردن کتاب...و...       &nb...
19 خرداد 1392

جشن تولد... با رنگ و لعاب رنگین کمون

به خاطر وجود گلت... به خاطر دو ساله شدنت... به خاطر اینکه خیلی بیشتر از پارسال ذوق شمع و کیک و بادکنک داشتی ... عموها و داییی ها و عمه ها و خاله ها رو خبر کردیم تا تولد دو سالگیت بیشتر بهمون خوش بگذره... جشن در روز دوم خرداد... به مناسبت روز پدر ... و به افتخار بابای عزیزم و  بابای عزیزت و تو مرد کوچولوی خونمون ... با حضور ٣٥ نفر... خونه خودمون... واقعا ازت ممنونم که انقدر کمک حال مامانی... از روز قبل از تولد توی آشپزی و تزئینات کلی کمکم کردی... تا اینکه خونمون این شکلی شد:   بعد از ظهر دو ساعت خوابیدی و بیدار شدی و با خونسردی تمام منتظر مهمونا بودی.... به سختی راضی شدی که به بادکنکا دست نزنی... آخه ...
8 خرداد 1392

دو سالگی یک فرشته

  به نام خدا... نفس و هستی ما... دو ساله شدی.... دو سال یا همون 730 روزگی....  730 روزه که   آخرین تصویر توی ذهنم و فکر و دغدغه م  قبل از خواب تو بودی... اولین تصویر و مشغله ی روز مره ام تو بودی...  حقیقتا تو!!  دو سال پیش این موقع ها... تازه از هم جدا شده بودیم... نفس به نفس با هم بودیم.... من یه مامان پر از استرس و بی تاب دیدنت پسرک بودم.... حالا بعد از گذشت دو سال خدا رو به خاطر: تک تک اتفاقات خوب.... به خاطر معجزه ی رشد و تکامل تو... به خاطر همه ی کلمات شیرینی که گفتی و برای هر کدوم روحم و تازه کردی... به خاطر تمام ظرفایی که شکستی... به خاطر تموم اسباب بازی ...
5 خرداد 1392

خوش حالم...

به نام خدا... خوابیدی... مثل فرشته ها... مثل روزایی که تازه چشماتو به روی این دنیا باز کرده بودی... با همون معصومیت... با همون لبخند های ناخوداگاه که عاشقشونم... فردا تولدته... دو سالت تموم میشه... دو سال پیش این موقع ها فقط خدا میدونه چه حالی داشتم...  دارم نگات میکنم و شدیدا غرق احساس و لذت مادری ام... برات بهترین ها رو میخوام.... دوست دارم بی نهایت.. .  خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدمی تو زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده روز تولدم، برام فرشتشو فرستاده خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یه دونه او...
4 خرداد 1392

بردیاو دوستان

به نام خدا... دعوت شدیم خونه ی یکی دیگه از دوستای خردادی تو.... عسل جون  دختر دوست داشتنی و خوشگل  هدی عزیز...به همراه هدی خانوم  با نمک و مامانش... خییییییییییلی خوش گذشت و از مهمون نوازیشون ممنونیم... مهربون بودی حسابیییییییییی یار جدا نشدنی بادکنک بودی مثل همیشه شیدای یه پنکه ی کوچولو... من فدای این سلیقت میبینی گلم...  وجود تو و دوستای هم سن و سالت دلیل این دیدار هاست... ازتون ممنونیم... و اینکه: ٢٤ اردیبهشت   تولد مامان نسرین هم بود...   گفتم که گفته باشم!!! همین ...
24 ارديبهشت 1392
1